تبليغاتX
حواء

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!

 فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،

وفرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

پس،
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است،
و کسی چه می داند؟

شايد آخرين لحظه باشد...

+ نوشته شده توسط حواء در یکشنبه 1387/06/03 و ساعت 12:47 |
 

با تشکر از دوست خوبم لیلا که تصاویر بالا رو برام میل کرد

+ نوشته شده توسط حواء در یکشنبه 1387/05/06 و ساعت 16:15 |

زندگي يعني تكاپو

زندگي يعني هياهو

زندگي يعني شب نو ، روز نو ، انديشه نو

زندگي يعني غم نو ، حسرت نو ، پيشه نو

زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد

زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد

زندگي بايست يك دم ، يك نفس حتي ز جنبش وا نماند

گر چه آن جنبش براي مقصدي بيهوده باشد

زندگي همگونِ آب است ... آب اگر راكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت و بوي گند مي گيرد

در هلال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند

مرغكان شوق در آيينه تارش نمي جوشند

من سرودي تازه مي خواهم

افتخاري آسما ن گير و بلند آوازه مي خواهم

كرم خاكي نيستم من تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش

نيستم شب كور كز خورشيد روشنگر بدوزم چشم

آفتابم من كه يك جا ، يك زمان ساكت نمي مانم

من هواي تازه مي خواهم ...

        

                                       

+ نوشته شده توسط حواء در دوشنبه 1387/04/10 و ساعت 2:40 |

نا خدا به مامور ارسال علائم گفت به آن کشتی علامت بده که رودرروی هم هستیم توصیه می کنیم ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهد

جواب علامت این بود شما ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهید

نا خدا گفت که علامت بده من ناخدا هستم و آنها باید ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهند

پاسخ آمد بهتر است شما تغییر مسیر بدهید

ناخدا از خشم تفی به زمین انداخت و گفت:علامت بده که از یک کشتی جنگی علامت داده می شود ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهید

پاسخ آمد من فانوس دریایی هستم

 

+ نوشته شده توسط حواء در دوشنبه 1387/04/03 و ساعت 16:28 |

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

 پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ...

  در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

                                        اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

+ نوشته شده توسط حواء در یکشنبه 1387/03/12 و ساعت 23:53 |
توصیه هایی از  وارنر دومین مرد ثروتمند دنیا:

الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته.

ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد.

ج) آنچه دیگران می گویند انجام ندهید، وفقط به آنها گوش کنید. تنها کاری را انجام دهید که از انجام آن احساس خوبی دارید

د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد.

 ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد.

و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟

+ نوشته شده توسط حواء در یکشنبه 1387/03/12 و ساعت 23:49 |
شعر قشنگی دیدم که به نظرم از شفیعی کدکنی است براتون میارم لذتش رو ببرید:

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

+ نوشته شده توسط حواء در یکشنبه 1387/03/12 و ساعت 23:12 |
دوست خوبم سهیلا متن قشنگی به نام"همبازی بهشتی" نوشته ی عرفان نظر آهاری روتوی وبلاگش آورده که اگه دوست داشتین بخونین اینجاست

و در آخر اینجوری تموم میشه:

هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند:

از قلب تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا بلند شو و از دلت شروع کن .

                                              شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم

+ نوشته شده توسط حواء در شنبه 1387/01/24 و ساعت 2:45 |